پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژوئیه, ۲۰۲۶

غربت ما در میان این جهان طولانی شد-غزل جدید از مأمون لطیفی

تصویر
  قصه‌ها کوتاه‌ست اما، داستان طولانی شد سهم ما از سفره‌ی این میزبان طولانی شد ما به امیدی در این دنیا قدم بنهاده‌ایم نوبتِ اندوه و دردِ بی‌امان طولانی شد  کار دنیا با دلِ ما، جز جفا و غم نبود گریه و خونابه در روح و روان طولانی شد  چون شکایت پیشِ حکمِ قاضیِ‌الحاجات چه سود؟ تا که لب بستیم، این دردِ نهان طولانی شد  سرنوشت آمد به تاراجِ دلِ دیوانه‌ام گریه‌های بی صدا در این میان طولانی شد  قصه‌ی عمرِ «لطیفی» رو به پایان است و حیف غربتِ ما در میانِ این جهان طولانی شد  «مأمون لطیفی » ( ۸ اسد- مرداد ماه ۱۴۰۵) توجه:  منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است. منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است.

افسانه‌ای آزادی، غزل جدید از مأمون لطیفی

تصویر
  دخترم! گر می‌توانی از صفِ لشکر برو  چادرت را زود بردار و از این کشور برو  گونه‌ات تحریک و نجوا کردند عورت شده‌ در زمینِ مادریِ خود شدی، پرپر برو کاش میشد در دل تاریخ جریان داشتی  آرزو هایت فنا شد، پر کشید، آخر برو  این مسلمانی‌ست یا کُفر است و یا رسم دگر؟ گر مسلمانی همین باشد، نکن باور برو  قصه‌ی تعلیم و آزادی به ما افسانه شد  دخترم! گر می‌توانی از صف لشکر برو #مامون_لطیفی✍️ ۲۱ شهریور (سنبله) ۱۴۰۳ توجه:  منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است. منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است.

برای مادر دردمندم می‌نویسم- دلنوشته از مأمون لطیفی.

تصویر
  مادرم! نمی‌دانم چگونه از زخمی بنویسم که بر دلِ تو نشست؛ زخمی که اگر بر دلِ کوه فرود می‌آمد، از سنگینی‌اش فرو می‌ریخت. تو که تمام عمر، شادیِ فرزندانت را شادیِ خودت می‌دانستی و لبخند آنان را بزرگ‌ ترین دارایی زندگی‌ات می‌شمردی، ناگهان با غمی روبه‌رو شدی که توانِ هر انسانی را می‌گیرد. از آن روزی که آرامشت شکست، دیگر چشم‌ هایت فقط چشم نیستند؛ قصه‌ای از انتظار و درد را روایت می‌کنند. هر صبح با امیدی پنهان بیدار می‌شوی و هر شب، با دلی خسته، گمشده‌ات را به خدا می‌سپاری. مادر جان... هر بار که داستان یعقوب و یوسف را می‌خوانم، احساس می‌کنم خدا گوشه‌ای از آن اندوه بزرگ را در زندگی تو نیز نوشته است. یعقوب، با حسرتِ دیدارِ یوسف زندگی کرد؛ اما امیدش را از دست نداد. وقتی نسیمی می‌وزید، دلش می‌لرزید و می‌گفت: «من بوی یوسف را احساس می‌کنم.» برای او هر نشانه‌ای می‌توانست پیامِ بازگشت باشد؛ هر خبر، دریچه‌ای از امید بود. تو نیز این روزها شبیه همان یعقوب شده‌ای... با هر صدای در، قلبت پیش از خودت می‌دود؛ با هر خبری، هزار امید در دلت زنده می‌شود؛ شاید این بار نشانی از عزیزِ گمشده‌ات رسیده باشد. اما چه ...

راز های بی‌رحمی- غزل جدید

تصویر
  من شنا کردم به دریایی که قایق ران نداشت  پا نهادم در دیاری که در آن انسان نداشت  پا نهادم در دیاری که شبیه دوزخ است  در میان این همه آدم، بجز حیوان نداشت  کاش میشد از ازل انسان نمی‌بودم، که چون  اینهمه اسرار بی رحمی به ما امکان نداشت  از فغان خشمگینم نه فَلک در هیبَت است چون کویر شوره زارم، قطره‌ی باران نداشت  در ضمیرم عاقبت دیدم جهان افسانه است  ساده بودم ساده هستم سادگی تاوان نداشت؟ « مأمون لطیفی» ۱۸ اسفند (حوت) ۱۴۰۱

غزل افسانهٔ آزادی-

تصویر
 دخترم! این سوگواری ها سزاوار تو نیست  گریه کم‌کن، گریه کردن چاره‌ی کار تو تو نیست  سرزمین مادری گویی برایت دوزخ است  جز غم و رنج و بلا، چیزی خریدار تو نیست  گرچه میدانم پشیمانی تو از زن بودنت از دل‌تنگت کسی اینجا خبردار تو نیست کاش می‌بودی به ملک دیگری، جان پدر این وطن از ما نشد، دنیا وفا دار تو نیست خط کشیدند از جهالت روی تصویر شما   جلوه‌ای دیگر درون قاب و آثار تو نیست قصه‌ی تعلیم و آزادی به ما افسانه شد  مادرت هم با تمام مهر، غم‌خوار تو نیست عذر می‌خواهم اگر کاری ز دستانم نشد  دخترم! این سوگواری ها سزاوار تو نیست « مأمون لطیفی» ۲۰ مهر ( میزان) ۱۴۰۳

در پی نان- دلنوشته تراژدی از مأمون لطیفی

تصویر
  کسی نمی‌داند آخرین واژه‌ای که بر لبانشان خشک شد، چی بود.  شاید در میان شان یکی آرام زمزمه کرد، «مادر جان نگران نباش، زود بر می‌گردم» شاید دیگری نام فرزندش را صدا زد.  و شاید همه، در آخرین نفس، فقط یک جرعه آب آرزو کردند. نه در میدان جنگ کشته شدند، نه سلاحی در دست داشتند و نه گناهی جز فقر بر دوش‌شان بود. آنان را گلوله نکشت، آنان را مین نکشت، آنان را کمین سربازان نکشت، آنان را فقر کشت. آنان را مجبوری کشت. آنان را تشنگی راه که با نان آغاز شده بود کشت. خورشید، بی‌رحمانه بر پیکر های خسته و بی‌جان شان می‌تابید، شن‌های داغ، آخرین رد قدم های شان می‌بلعیدند و بیابان، یکی‌یکی جوانانی را در آغوش گرفت که با هزاران امید و آرزو  از خانه بیرون شده بودند. چه کسی می‌تواند حال مادری را تصور کند که هنوز سفره را برای پسرش جمع نکرده است؟ هنوز چشمش را به در دوخته است. هنوز باور نکرده که دیگر هیچ دستی در خانه‌اش را نخواهد کوبید. چه کسی می‌تواند درد کودکی را بفهمد که هرشب می‌پرسد: « پدرم از سفر کی بر می‌گردد؟» و هیچکس جرأت ندارد بگوید پدرش، در میان شن‌های  سوزان بیابان، برای همیشه خوا...

سرزمین خسته‌ام- غزل جدید از مأمون لطیفی

تصویر
سرزمین خسته‌ام! ای کاش رهبر داشتی در قطار جنگجو هایت سکندر داشتی زادگاه رستم و سهراب بودی یک زمان بیش و کم در پیکرت مرد دلاور داشتی خاطرات دشت لیلی پیش چشمم زنده شد گور های دسته‌ جمعی مکرر داشتی تا که گفتی «دخترم»، گفتند نامش عورت است در حقیقت مردمان نا برابر داشتی خواهشاً همسایه ام؛ انگار خونم را نریز در کمین من چرا این‌گونه خنجر داشتی؟ سال‌ها بیهوده ما در بین هم جنگیده‌ ایم واقعاً ای سرزمینم کاش رهبر داشتی ( ۶ آبان- عقرب ۱۴۰۳) 

تنهایی یک شاعر- غزل جدید از مأمون لطیفی

تصویر
  کسی قدرِ مرا هرگز سرِ سوزن نمی‌فهمد غمِ این بغضِ سنگین را چرا در من نمی‌فهمد؟ خدایا! بس که دلتنگم، دلیلش را نمی‌دانم جوابِ این سؤالَم را دلم قطعاً نمی‌فهمد درونِ من که ویران شد، ظاهر هم به دنبالش غمِ این ظاهرِ آرام را دشمن نمی‌فهمد عجب مردانِ نامردند اینجا در سرشتِ خود صدایِ مرگبارِ غصّهٔ یک زن نمی‌فهمد چه درمان می‌کند این شعرهایِ خسته‌جان، آخر که قدرِ اشکِ شاعر را کسی اصلاً نمی‌فهمد (مأمون لطیفی) (۹ شهریور (سنبله) ۱۴۰۳)

بیابان تا بیابان جستجو کردم کجا بودی- غزل عاشقانه از مأمون لطیفی.

تصویر
تُرا بهتر ز هرچه آرزُو کردم، کجا بودی؟ بیابان تا بیابان جستجو کردم کجا بودی؟  نبودی در زمین و آسمان جایت که خالی بُود  تمامِ رُوستا را مُوبه‌ مُو کردم کجا بودی؟ نشستم صبحگاهی در نماز خود دعا کردم که تنها با خدایم گُفتگُو کردم، کجا بودی؟ حقیقت، قصّه‌ٔ تلخی‌ست، مردم راست می‌گویند که من ترکِ حیا و آبرو کردم، کجا بودی؟ در این راهِ جنون، ای‌کاش پشیمانم نمی‌کردی به زیرِ صخره‌های سنگ، خو کردم، کجا بودی؟ سرانجامِ سخن این است و رفتم، برنمی‌گردم تمام زندگی را زیر و رو کردم، کجا بودی؟ (مامون لطیفی) ( ۶ شهریور ( سنبله ۱۴۰۳)

رویای تو همیشه قشنگ است-از مأمون لطیفی

تصویر
اینجا فضای زندگی تنگ است دخترم بیرون مرو برای تو ننگ است دخترم اینجا تمام حادثه ها از قصور توست در مورد حجاب تو جنگ است دخترم گفتا بمان کتاب و قلم را به جای خود این سرزمین اهل تفنگ است دخترم تو اهل شعر و فلسفه بودی عزیز من رویای تو همیشه قشنگ است دخترم دیگر برای حق طلبی ادعا مکن این جانوران شبیه نهنگ است دخترم مأمون لطیفی » ۱۵ شهریور ( سنبله) ۱۴۰۴

به من نگویید شاعرِ جوان- دلنوشته جدید- از مأمون لطیفی

تصویر
من، شایسته‌ی این لقب را در خور ستایش خود نمی‌بینم، من، کوچک‌تر از این گل‌واژه‌ ها هستم، من در عصرِ خود، از آن جوان‌هایی هستم که روزگار، پیش از رسیدنِ بهار، پاییز های زیادی را بر شانه‌هایم گذاشته است. من فرزندِ دورترین جغرافیای این سرزمینم؛ از روستایی کوچک و خاموش، دور از هیاهوی شهر،  دور از آزادی و آبادی و محروم از فضای فرهنگ، جایی که هنوز مردمش نامش را «کوبهی» صدا می‌زنند. از همان خاکِ ساده و بی‌پیرایه برخاستم؛ با دستانی خالی، اما با دلی پر از آرزو و همین واژه‌هایی که تنها دارایی‌ام بودند. از آنجا تا اینجا، فرسنگ‌ های زیادی را پشت سر گذاشتم؛ راه‌هایی که بیشتر از فاصلهٔ زمین، فاصلهٔ محنت و تجربه بود. سی‌سال از بهارِ عمرم گذشته است، اما گاهی احساس می‌کنم سال‌های بیشتری را در سکوت، تنهایی، انتظار و مبارزه سپری کرده‌ام. در میانِ واژه‌ها پناه گرفته‌ام؛ چون بعضی دردها را نمی‌شود برای آدم‌ها گفت، باید آن‌ها را به دستِ شعر سپرد. من شاعرِ شادی‌ های فراوان نیستم؛ من شاعرِ خوشایند نیستم، من روایتگرِ زخم‌ هایی هستم که هنوز در گوشه‌ای از قلبم نفس می‌کشند. «مأمون لطیفی» ( ۲۶ تیر ماه( سنبله ۱۴۰۵...

من بهاران تو ام- غزل جدید عاشقانه - از مأمون لطیفی

تصویر
من مسافر زاده‌ی قلب پریشان تو ام  بعد رب‌العالمین تنها نگهبان تو ام شک نکن من دوستت دارم، اگرچه ساده نیست  در میان خیل آهو، از غزالان تو ام  میروم روزی مگر ای بی نزاکت صبر کن هرکجا باشم سرانجامی، خواهان تو ام  برف می‌بارد زمستان می‌رسد، اما چه زود  فصل‌ها در گردش است و من بهاران تو ام  زندگی تلخ است یا شیرین چه فرقی می‌کند؟ ماجرا هرچه که باشد من گروگان تو ام  شکر می‌گویم خدایم را تو را طاق آفرید  من مسافر زاده‌ی شهر پریشان تو ام مأمون لطیفی! ۲۴ آبان (عقرب) ۱۴۰۴

افغانستان و سرنوشت دختران-شعرسپید-از مأمون لطیفی

تصویر
   دخترانِ سرزمینم هیچ‌گاه   دشمنِ این خاک نبودند،  ارگ را به تاراج نبردند،  وزارتخانه‌ای را به انحصار نگرفتند،  بر سرِ قدرت، عدالت را معامله نکردند،  دستی در ویرانی نداشتند،  در جرمِ هیچ‌کس شریک نبودند،  خونِ بی‌گناهی را نریختند،  خانه‌ای را غصب نکردند،  خزانه‌‌ای را حیف و میل نکردند،  مکتبی را آتش نزدند،  چراغِ امیدی را خاموش نساختند،  کتابی را نسوزاندند،  قلمی را نشکستند،  و رؤیای کودکی را به بند نکشیدند.  آن‌ها فقط می‌خواستند  بخوانند،  بیاموزند،  و آیندهٔ خویش را  با دستان خود بسازند.  وطنا، ای سرزمینم؟  پس به کدامین گناه،  چراغ دانش را   به روی نیمی‌پیکرت خاموش کردی؟ و نیم‌دیگرش را، آواره و بی‌خانه کردی؟  این دختران چه گناهی کرده‌اند  که تاوانِ خیانت دیگران را می‌پردازند؟  آخر،  آموختن علم از چه زمانی  جرم شد؟ «مأمون لطیفی» ۲۵ تیر (سرطان ) ۱۴۰۵

چرا سر نمی‌زنی - غزل جدید عاشقانه - از مأمون لطیفی

تصویر
  دیری‌ست این‌ طرف‌ها چرا سر نمی‌زنی؟ یک‌بار مخفیانه به این در نمی‌زنی؟ با این همه لجاجت و بی‌بند و باری‌ات دیگر سری به خانهٔ مادر نمی‌زنی؟ سیگارِ آخرم شده روشن، ولی هنوز خطی به روی صفحهٔ دفتر نمی‌زنی؟ من پای عهدِ کهنه نشستم ولی دگر حرفی ز عهد و عشقِ مکرر نمی‌زنی؟ من مجرمم به جرمِ همین رسمِ دلبری یک سر چرا به سمتِ کلانتر نمی‌زنی؟ گفتی که عشق ارزشِ رسوا شدن نداشت این جمله را چرا به برادر نمی‌زنی؟ ✍️ مأمون لطیفی 🗓 ۲۴ تیر ۱۴۰۵

گزارش پژوهشی - مأمون لطیفی

تصویر
  گزارش پژوهشی بررسی زندگی، شخصیت علمی، فرهنگی و ادبی مأمون لطیفی با تأکید بر مجموعهٔ اشعار «فریاد واژگان» چکیده پژوهش دربارهٔ زندگی و آثار شخصیت‌های ادبی، یکی از شاخه‌های مهم مطالعات علوم انسانی و ادبیات به شمار می‌رود؛ زیرا شناخت زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی و تاریخیِ شکل‌گیری آثار، در فهم دقیق‌تر اندیشه و جهان‌بینی پدیدآورندگان آن‌ها نقش اساسی دارد. در ادبیات معاصر افغانستان، با وجود ظهور نسل تازه‌ای از شاعران و نویسندگان، بسیاری از آنان هنوز موضوع پژوهش‌های علمی قرار نگرفته‌اند و فعالیت‌های فرهنگی و ادبی‌ شان کمتر به‌صورت نظام‌مند بررسی شده است. پژوهش حاضر با هدف بررسی و تحلیل زندگی، شخصیت علمی، فرهنگی و ادبی مأمون لطیفی، شاعر، دانش‌ آموختهٔ حقوق و فعال فرهنگی افغانستان، تدوین شده است. این تحقیق با بهره‌گیری از روش توصیفی ـ تحلیلی و بر پایهٔ مطالعهٔ منابع کتابخانه‌ای، اسناد موجود، اطلاعات زندگینامه‌ای و تحلیل محتوای مجموعهٔ اشعار «فریاد واژگان» انجام شده است. یافته‌های پژوهش نشان می‌دهد که شرایط خانوادگی، محیط اجتماعی، دشواری‌ های اقتصادی، تلاش برای کسب دانش، فعالیت‌های فرهنگی، تج...

تو برایم بهترین بودی- غزل جدید- مأمون لطیفی

تصویر
  انتقام خویش را از من گرفتی نوش جان  آرزو های مرا کلن گرفتی نوش جان  چون زلیخایی که غم‌هایت مرا جان برده است  یوسف خود را به یک ارزن گرفتی نوش جان از همان اول که فهمیدم ترا بیجا نبود  آمدی در قلب من مسکن گرفتی نوش جان  دختری در حد زیبایی به مانندت نبود  حیف که خود را شبیه زن گرفتی نوش جان  تو برایم بهترین بودی، عزیز و نازنین فکر کن جان مرا اصلاً، گرفتی نوش جان «مأمون لطیفی» ۵ بهمن(دلو) ۱۴۰۴

کوچه‌های درد- غزل احساسی - از مأمون لطیفی

تصویر
  به ناحق در سکوتِ خانه گم کردم جوانی را کجا پنهان کنم این گریه‌های ناگهانی را؟ ورق زد باد تقویمِ مرا، افسوس فهمیدم که بر باد فنا دادم بهارِ زندگانی را دلم یک شانه می‌خواهد میانِ کوچه‌های درد نمی‌بینم در این دنیا، قَدْرِ مهربانی را نمی‌گوید کسی با من سخن از روزهای خوب به خاکِ غم سپردم آرزویِ کامرانی را نشستم پشت این میز و لباسم بوی خون دارد زمانه بر سرم آورد زجرِ ناتوانی را غزل‌های غم‌انگیزم همه آیینهٔ درد است کسی دیگر نمی‌خواند کتابِ این روانی را «مأمون لطیفی»  ۲۰ خرداد (جوزا)  ۱۴۰۵

من متهم می‌کنم سرزمینم را؛ دلنوشته عاطفی،از مأمون لطیفی

تصویر
  حسرت یک سرزمین! من متهم می‌کنم سرزمینم را؛ سرزمینی که مرا سی‌سال پیش در آغوش روستایی به نام «قریه‌ی کوبهی» به دنیا آورد؛ قریه‌ای دورافتاده، محروم و فراموش‌ شده در گوشه‌ای از این جغرافیای زخمی، قریه‌ای که کودکانش پیش از آن‌که رؤیای آینده را بیاموزند، با فقر آشنا می‌شدند؛ پیش از آن‌که به مکتب راه یابند، راه دشت و مزرعه را در پیش می‌ گرفتند و پیش از آن‌که کودکی کنند، طعم تلخ مسئولیت را می‌چشیدند! روستایی که تا چند سال پیش از ابتدایی‌ترین امکانات آموزشی و رفاهی بی‌بهره بود، روستایی که کودکانش پس از هفت‌سالگی، به‌جای آن‌که یونیفورم مکتب بر تن کنند، لباس‌ های کهنه و فرسوده می‌پوشیدند و با هزاران آرزوی دفن‌شده در سینه خود، برای یافتن لقمه‌ای نان راهی دشت‌ها و مزرعه‌ها می‌شدند! روز های‌ شان از طلوع آفتاب تا غروب، با قامتی خمیده و دستانی پینه‌بسته سپری می‌شد و شب‌ها، خسته از رنج روزگار، آهی می‌کشیدند که گویی زمین و زمان را به لرزه درمی‌آورد! دو روز می‌گذشت و دیگر اثری از آنان در روستا دیده نمی‌شد، یکی می‌گفت: «پسر فلانی راهی ایران شد» دیگری خبر می‌آورد: «فرزند فلانی رخت سفر بست و به یکی ا...

به مانندت نبود؛ غزل جدید و عاشقانه؛ از مأمون لطیفی

تصویر
  دختری در حدِ زیبایی به مانندت نبُود مادرت حتی به قدرِ من که دل‌بندت نبُود در کجای این جهان، در بی‌کران‌ها خفته‌ای؟ ای عسل‌بانو، مگر امروز پیوندت نبُود؟ نه ز اهلِ کافرستانی، نه گَبری، نه یَهُود تو مسلمانی، ولی باور به سوگندت نبُود من مسافرزاده‌ی قلبِ پریشانِ توام در نمازِ من تویی؛ حاجت به ترفندت نبُود همچو ماهی تا شنا کردی به دریای هوس آه! دیدم در گلوی تو گلوبندت نبُود شیشه‌ی قلبِ «لطیفی» را شکستی عاقبت در مسیرِ عاشقی، پروای فرزندت نبُود؟ « مأمون لطیفی » ۱۱ تیر (سرطان) ۱۴۰۵ 

من نمیدانم فردا چه در آستین دارد- شعر سپید - مأمون لطیفی

تصویر
  نمی‌دانم این نوشته را باید دردِ دل نامید یا سوگواریِ خاموشِ دلی که یک سال است میان دوری، انتظار و غربت دست‌وپا می‌زند. فقط می‌دانم بعضی شب‌ها، واژه‌ها از اشک نزدیک‌ترند و آدم ناچار می‌شود به قلم پناه ببرد؛ شاید اندکی از سنگینیِ دلش کاسته شود. یک سال است که زندگی، مرا در حاشیه روزهای خود رها کرده است؛ نه آن‌قدر نزدیک به خوشبختی که گرمایش را احساس کنم و نه آن‌قدر دور از اندوه که از سنگینی‌اش در امان بمانم. یک سال است که در وطن خویش، چون مسافری بی‌مقصد سرگردانم؛ مسافری که هر غروب، دلش راه خانه‌ای را می‌گیرد که در آن نیست و هر سپیده‌دم، با حسرت چهره‌هایی بیدار می‌شود که هزاران کیلومتر دورتر از او نفس می‌کشند. گاهی با خود می‌اندیشم که خداوند چرا دل آدمی را چنین می‌آفریند؛ چرا توان تحمل این همه دوری را در او نمی‌گذارد و در عوض، حافظه‌ای به او می‌بخشد که حتی پس از گذشت زمان، هنوز می‌تواند گرمای دست مادر را به یاد آورد، هنوز می‌تواند صدای پدر را از میان هیاهوی دنیا تشخیص دهد و هنوز می‌تواند برای یک خاطره، یک نگاه و یک لبخند، تمام شب را اشک بریزد. من این روزها در میان آدم‌هایی زندگی می‌کن...