برای مادر دردمندم مینویسم- دلنوشته از مأمون لطیفی.
مادرم!
نمیدانم چگونه از زخمی بنویسم که بر دلِ تو نشست؛ زخمی که اگر بر دلِ کوه فرود میآمد، از سنگینیاش فرو میریخت.
تو که تمام عمر، شادیِ فرزندانت را شادیِ خودت میدانستی و لبخند آنان را بزرگ ترین دارایی زندگیات میشمردی، ناگهان با غمی روبهرو شدی که توانِ هر انسانی را میگیرد.
از آن روزی که آرامشت شکست، دیگر چشم هایت فقط چشم نیستند؛ قصهای از انتظار و درد را روایت میکنند. هر صبح با امیدی پنهان بیدار میشوی و هر شب، با دلی خسته، گمشدهات را به خدا میسپاری.
مادر جان...
هر بار که داستان یعقوب و یوسف را میخوانم، احساس میکنم خدا گوشهای از آن اندوه بزرگ را در زندگی تو نیز نوشته است.
یعقوب، با حسرتِ دیدارِ یوسف زندگی کرد؛ اما امیدش را از دست نداد. وقتی نسیمی میوزید، دلش میلرزید و میگفت: «من بوی یوسف را احساس میکنم.» برای او هر نشانهای میتوانست پیامِ بازگشت باشد؛ هر خبر، دریچهای از امید بود.
تو نیز این روزها شبیه همان یعقوب شدهای...
با هر صدای در، قلبت پیش از خودت میدود؛ با هر خبری، هزار امید در دلت زنده میشود؛ شاید این بار نشانی از عزیزِ گمشدهات رسیده باشد.
اما چه سخت است انتظار برای یک مادر،
انتظاری که فقط در تقویم نمیگذرد، بلکه در تار و پودِ جان آدم خانه میکند. شبی نیست که با فکر و خیال به خواب بروی و روزی نیست که قلبت هزار بار میان امید و ترس نلرزد.
میدانم این غم، فقط دلت را نشکست؛ جسمت را هم خسته کرد. بیماری مهمانِ تنت شد، توانت کم شد و لبخندت زیر سایهٔ اندوه نابود شد؛ اما هنوز هم همان مادری هستی که پیش از دردِ خودش، نگرانِ دردِ فرزندانش است.
کاش خدا، همان گونه که پیراهنِ یوسف را مرهمِ چشمهای یعقوب کرد، روزی نیز نشانهای از رحمتش برای دلِ بیقرار تو بفرستد؛ نشانهای که این چشمهای خسته را دوباره روشن کند.
مادر جان؛
درد من فقط دیدن رنج تو نیست؛ درد من این است که از تو دورم و دستم به دستهای خستهات نمیرسد.
مدت هاست میان من و آغوش تو فاصله افتاده است. راهی که هر بار خواستم از آن بگذرم، اما با دیوار های بلند و بسته روبهروز میشوم، این روزگارِ نامرد، مرا از رسیدن در آغوش تو، مرز های سد راهم ایجاد کرد، ماندهام با دلی غمگین و تنها، در حسرتِ دیدن تو و خانوادهای که دور از من نفس میکشند.
گاهی بیشتر از هر چیز، دلم برای لحظهای تنگ میشود که کنار پدر و تو بنشینم؛ بی هیچ حرفی، فقط احساس کنم دوباره به خانه برگشتهام.
مادرم!
اگرچه فاصله میان ما زیاد است، اما باور کن هیچ فاصلهای نمیتواند عشقِ یک فرزند به مادرش را کم کند.
تو همیشه نزدیک ترین سرزمین قلب منی؛ حتی وقتی دور ترین فاصلهها میان ما ایستادهاند.
( مأمون لطیفی)
( ۵ مرداد ماه- اسد ۱۴۰۵)

نظرات