بُغضِ مَکتوم - شعر سپید- مأمون لطیفی



عقربه‌های زمان
در بهتِ این دقیقه‌های قیرگون
منجمد شده‌اند...

و من،
تنهاترین مخلوقِ زمین،
در آستانه‌ی این بغضِ مکتوم
به تماشای زوالِ خویش نشسته‌ام.

چنان غریبم و بی‌تکیه‌گاه
که انگار تمامِ پنجره‌های جهان
رو به دیوارهای سنگی گشوده شده‌اند.

امشب،
تنهایی چون مِهی غلیظ و باوقار،
تار و پودِ وجودم را در نوردیده
و مرا از پیوند با آدمیان گسسته است.

زمین، این گهواره‌ی پرهیاهو،
وسعتش را چنان بر من تنگ ساخته
که در مرزِ میانِ بودن و نبودن
معلق مانده‌ام.

نه دستگیره‌ای برای لمسِ اصالتِ حیات،
نه گوشی برای شنیدنِ این فغانِ بی‌صدا...

من امشب
در مسلاّی تنهایی خویش زانو زده‌ام؛
در شبی که آسمانش از سنگ است
و زمینش از سرب،
و هیچ کورسویی از هیچ افقی،
سراغِ این حجمِ از یاد رفته را نمی‌گیرد.

« مأمون لطیفی »
۲ تیر ( سرطان ) ۱۴۰۵ 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگینامه مأمون لطیفی

جرم دلبری- غزل جدید از مأمون لطیفی

شهرت شهریار- غزل جدید از مأمون لطیفی

غم گرفته بود، غزل دلنشین از شهرام خاور

اندوه کنعان- مأمون لطیفی

آن سوی پنجره- غزل معاصر از شهرام خاور

می‌رقصد که چه؛ غزل جدید