پست‌ها

روایت تنهایی- غزل جدید از شهرام خاور

تصویر
هر که را گفتم؛ چطوری؟ گفت؛ حالی نیستم زیر بارِ غصه‌ها و دستِ خالی نیستم سایه‌ام حتی مرا در نیمه‌راهِ شب گذاشت ساکتم، دیگر اسیرِ قیل و قالی نیستم بس که بعد از رفتنت تنهایی آزارم نمود بعدِ تو دیگر به فکرِ این اهالی نیستم بسته‌ام بارِ سفر را از دیارِ آرزو پای‌بندِ زلفِ دلبندِ غزالی نیستم گرچه امروز آسمانِ قلبِ ما بارانی است ناامید از نوبهار و خشکسالی نیستم «شهرام خاور»  ۱۱ تیر (سرطان) ۱۴۰۵  #شعر_معاصر #غزل #تنهایی #امید #دل_نوشته! توجه:  منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است. منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است.

از مأمون لطیفی تا شهرام خاور

تصویر
  گاهی انسان در مسیر زندگی، نامی را برای خود برمی‌گزیند که نه برای پنهان کردن گذشته، بلکه برای روایت کردن فصل تازه‌ای از خویشتن است. «مأمون لطیفی» نامی‌ست که خانواده در کودکی برایم برگزیدند و همان نامی‌ست که در شناسنامه‌ام ثبت شده؛ نامی که با آن بزرگ شده‌ام، زیسته‌ام و بخشی از خاطرات و گذشته‌ام با آن گره خورده است. اما از این پس، در فضای ادبی و مجازی، می‌خواهم با نام «شهرام خاور» شناخته شوم. «شهرام خاور» برای من تنها یک اسم مستعار نیست؛ نامی‌ست برای آغاز فصل تازه‌ای از نوشتن، اندیشیدن و بیان آنچه در دل و ذهنم می‌گذرد. بنابراین، تمامی صفحه‌ها و حساب‌های مجازی‌ام که پیش از این با نام مأمون لطیفی فعالیت می‌کردند، به‌تدریج با نام شهرام خاور تغییر خواهند کرد. تغییر نام، تغییر هویت نیست؛ گاهی تنها تغییرِ نامِ راویِ قصه است. از این پس، مرا با نام شهرام خاور بخوانید. با مهر «شهرام خاور»

شعر خوانی در یک فضای فرهنگی، مکان تهران، از مأمون لطیفی

 

کلامش را نمی‌فهمم- غزل جدید از مأمون لطیفی

تصویر
  به زیر لب چه می‌گوید، کلامش را نمی‌فهمم زنی را که پریشان است، نامش را نمی‌فهمم به روی گونه‌های او کبودی‌ها نمایان بود خدا شاید بگیرد انتقامش را، نمی‌فهمم دقیقاً پنج‌سالی شد در این خانه بلاتکلیف صدای گریه‌های ناتمامش را، نمی‌فهمم شبیه سایه‌ای متروک، به دنبال تو می‌گردد جنون کله‌های پوچ و خامش را، نمی‌فهمم سرانجام آرزوهایش میان پیله‌ای خشکید غم پروانه‌های روی بامش را، نمی‌فهمم اگر گیرم که بعد از ما گروه‌های دگر آیند به پایان می‌رسد یا نه، دوامش را نمی‌فهمم اگر روزی دوباره قد علم کرد و قوی‌تر شد ولی از ما بگیرد انتقامش را، نمی‌فهمم « مأمون لطیفی » ( ۱ شهریور - سنبله ۱۴۰۵) توجه:  منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است.

کوچ پرندگان دگر را گریستیم،

تصویر
امشب خزان به غارتِ باغ و چمن رسید  ما یک به یک صدای تبر را گریستیم   بر صخره‌های زخمی و مغرورِ هندوکش  فریادِ سرخِ کوه و کمر را گریستیم   وقتی عقابِ پاک‌ دل از قله پر کشید  در سوگِ او پریدنِ پر را گریستیم   آتش گرفت دامنِ گلزار و بعدِ آن  تنهاییِ درختِ ثمر را گریستیم   سرها به خاک ریخت ولی عشق زنده ماند  ما قصهء حماسهء سر را گریستیم   در شامِ تارِ میهن و در غربتِ زمین  لبخندِ غرقِ خونِ جگر را گریستیم   وقتی که بالِ مرغِ غزل را شکست باد   کوچِ پرندگانِ دگر را گریستیم  « مأمون لطیفی »  (۲۹ اسد ۱۴۰۵) توجه:  منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است. منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است.

جرم دلبری- غزل جدید از مأمون لطیفی

تصویر
  این‌همه با سوگواری ماندنم لازم نبود در میان گریه‌ها، خندیدنم لازم نبود  آمدی با حکم تقدیر و به اصرار زمان رفتنی بودم ولی، جنگیدنم لازم نبود  روزگارا! هرچه من دارم بگیر، مال خودت چون‌ به هر ساز شما، رقصیدنم لازم نبود  از همان روزی که آدم از بهشتم رانده شد  خوشه‌ای گندم برای چیدنم لازم نبود  از کتاب رند شیرازی دگر چیزی نگو  فال من خوب است اما، دیدنم لازم نبود  متهم بودم به جرم دلبری هایت، اگر زیر بار غصه‌ها، جان کندنم لازم نبود  «مأمون لطیفی» (۲۳ مردادماه - اسد ۱۴۰۵)  توجه:  منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است.

شهرت شهریار- غزل جدید از مأمون لطیفی

تصویر
میانِ دفترم یک تارِ مویت یادگار مانده پریشان در غمِ شاعر، چرا پروردگار مانده؟ نشستم در سکوتِ خانه و دیوانِ حافظ را؛ غزل از «ترکِ شیرازی» برایم بی‌شمار مانده نشسته شاهِ رومی در اتاقِ خلوت و تنها شبیهِ شمسِ تبریزی غریب و سوگوار مانده چرا مغروری، رستم، بر سرِ تابوتِ فرزندت؟ نمی‌دانی مگر تهمینه‌ای در انتظار مانده؟ ندیدم کشوری را این‌چنین از عشق لایق‌تر فقط در کوچه‌ای کِه ردِّ پاهای عطار مانده تو گفتی، نازنینا، شعرهایت بوی خون دارد که بعدِ «ورقه و گل‌شاه»، به شهرت شهریار مانده « مأمون لطیفی » ( ۱۸ مرداد ماه-اسد ۱۴۰۵) توجه:  منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است.

بوی پیراهن - غزل فوق‌العاده و جدید از مأمون لطیفی بخوانید!

تصویر
  پریشان است فضای آسمان از جنس بارانش نمی‌بیند دگر پیغمبری را اهل کنعانش  برو تا کوی یوسف, گو پیام بینوایان را پشیمان می‌شود آخر یهودا پیش وجدانش  اگرچه خوب می‌فهمی چه سازی می‌زند دنیا نمی‌رقصی به آن سازی که ناپیداست پایانش  به بوی پیرهن، وا می‌شود چشم جهان روزی مگر پایان پذیرد محنتِ پیرِ غزل‌خوانش  سرانجامِ تمامِ سرکشی‌ ها خاک خواهد بود که دنیا می‌کشد در پنجه‌ی خود با گریبانش  نصیب ما از این غوغا به جز خون جگر کِی بود؟ فقط یوسف کُند رحمی به حالِ چشمِ گریانش  عنانِ کارِ خود را دِه به دستِ مصلحت‌ سنجی که هرگز گم نخواهد شد در این وادی ،مریدانش    به هر کس دستِ یاری دادم، آخر شد پشیمانی پر است از مکر و نیرنگ این جهان و عهد و پیمانش  عزیزِ مصر شد یوسف، اگرچه چاهِ غربت بود نمی‌ماند کسی در بندِ این زنجیر و زندانش  «مأمون لطیفی» ( دوشنبه، ۲۰ مرداد ماه -اسد ۱۴۰۵ ) توجه:  منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی ا...

هبوط یهودا - غزل جدید از مأمون لطیفی

تصویر
یهودایی که گم کرده خدایِ آسمانی را نمی‌خواهد دگر پیغمبری گوسفند چرانی را  تمسخر می‌کند اهلِ قریش آوایِ شبان را بیا موسی مشخص کن، جوابِ لن‌ترانی را  سلیمان رفت و خاتم شد نصیبِ اهرمن اینجا مگر احمد نمی‌بیند سقوطِ ناگهانی را؟  اگر در شأنِ یک شاعر دعایِ بد همین باشد برایت آرزومندم، مرگِ ناگهانی را  مبند دل را به دنیایی که پایانش فقط مرگ است مجو در این مسافر خانه، رویِ کامرانی را  زمین لنگر برید و کشتیِ طاقت به گل بنشست به طوفان می‌سپارم سرنوشتِ این روانی را  به نازِ نازنینش شهریارِ ما جوانی داد ثریا کاش می‌فهمید بهایِ نوجوانی را  « مأمون لطیفی » (۱۹ مرداد ماه - اسد ۱۴۰۵ ) توجه:  منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است.

تدبیر طوفان - غزل جدید از مأمون لطیفی

تصویر
 صدای نایِ مرغانِ پریشان را چه مِیدانی  تو اهل ساحلی تدبیر طوفان را چه مِیدانی  ز یادت می‌بری شب های سردِ هر زمستان را  تو پائیزی که قدرِ یک‌ گُلستان را چه مِیدانی سکوت کوچه ها یکسو و قهر آسمان یکسو  تو از ذاتِ کویری، قدرِ باران را چه مِیدانی خدا را اسوه‌ی شوقِ غرورستان همت باش  تو جاهل از جهالت فهمِ قرآن را چه مِیدانی  نگاهم را به در انداختم تا اینکه می آیی ولی ای سنگدل تلخیِ هجران  را چه مِیدانی « مأمون لطیفی » ( ۲۱ مهرماه - میزان ۱۴۰۲) نوت:  منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی https://mamoon-latifi.blogspot.com/ این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشته‌های مأمون لطیفی است.