اندوه کنعان- مأمون لطیفی


به قدری آسمانی که دلم امشب پریشان است 

جهانم ایستگاهی خالی در آغوش پنهان است 

من و آوارگی، تنهایی و فرقت، بلاتکلیف

پناهِ آخرینم صندلی‌های اتوبان است

چراغِ خانه‌های این خیابان‌ها چه بی‌رحمند

که در هر پنجره یک غصه‌یِ تاریک و پنهان است

خدا ما را میانِ قصه‌یِ غربت رها کرده

که سهمِ نسلِ من از زندگی، اندوهِ کنعان است

بلیتِ بی‌سرانجامی که در دستِ مهاجر شد

شروعِ پرسه در تنهایی و رگبارِ باران است

ورق‌ های کتابِ سرنوشتم را به باد دادند

که پایانِ تمامِ  قصه‌ هایم داغِ هجران است

«مأمون لطیفی» 

۱۳ خرداد (جوزا)  ۱۴۰۵

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگینامه مأمون لطیفی

من نمیدانم فردا چه در آستین دارد- شعر سپید - مأمون لطیفی

قلمروی آشیانه - مأمون لطیفی!

به مانندت نبود؛ غزل جدید و عاشقانه؛ از مأمون لطیفی

گزارش پژوهشی - مأمون لطیفی

مصیبت عظیم- مأمون لطیفی