پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژوئیه, ۲۰۲۶

بیابان تا بیابان جستجو کردم کجا بودی- غزل عاشقانه از مأمون لطیفی.

تصویر
تُرا بهتر ز هرچه آرزُو کردم، کجا بودی؟ بیابان تا بیابان جستجو کردم کجا بودی؟  نبودی در زمین و آسمان جایت که خالی بُود  تمامِ رُوستا را مُوبه‌ مُو کردم کجا بودی؟ نشستم صبحگاهی در نماز خود دعا کردم که تنها با خدایم گُفتگُو کردم، کجا بودی؟ حقیقت، قصّه‌ٔ تلخی‌ست، مردم راست می‌گویند که من ترکِ حیا و آبرو کردم، کجا بودی؟ در این راهِ جنون، ای‌کاش پشیمانم نمی‌کردی به زیرِ صخره‌های سنگ، خو کردم، کجا بودی؟ سرانجامِ سخن این است و رفتم، برنمی‌گردم تمام زندگی را زیر و رو کردم، کجا بودی؟ (مامون لطیفی) ( ۶ شهریور ( سنبله ۱۴۰۳)

رویای تو همیشه قشنگ است-از مأمون لطیفی

تصویر
  اینجا فضای زندگی تنگ است دخترم بیرون مرو برای تو ننگ است دخترم اینجا تمام حادثه ها از قصور توست در مورد حجاب تو جنگ است دخترم گفتا بمان کتاب و قلم را به جای خود این سرزمین اهل تفنگ است دخترم تو اهل شعر و فلسفه بودی عزیز من رویای تو همیشه قشنگ است دخترم دیگر برای حق طلبی ادعا مکن این جانوران شبیه نهنگ است دخترم مأمون لطیفی » ۱۵ شهریور ( سنبله) ۱۴۰۴

به من نگویید شاعرِ جوان- دلنوشته جدید- از مأمون لطیفی

تصویر
من، شایسته‌ی این لقب را در خور ستایش خود نمی‌بینم، من، کوچک‌تر از این گل‌واژه‌ ها هستم، من در عصرِ خود، از آن جوان‌هایی هستم که روزگار، پیش از رسیدنِ بهار، پاییز های زیادی را بر شانه‌هایم گذاشته است. من فرزندِ دورترین جغرافیای این سرزمینم؛ از روستایی کوچک و خاموش، دور از هیاهوی شهر،  دور از آزادی و آبادی و محروم از فضای فرهنگ، جایی که هنوز مردمش نامش را «کوبهی» صدا می‌زنند. از همان خاکِ ساده و بی‌پیرایه برخاستم؛ با دستانی خالی، اما با دلی پر از آرزو و همین واژه‌هایی که تنها دارایی‌ام بودند. از آنجا تا اینجا، فرسنگ‌ های زیادی را پشت سر گذاشتم؛ راه‌هایی که بیشتر از فاصلهٔ زمین، فاصلهٔ محنت و تجربه بود. سی‌سال از بهارِ عمرم گذشته است، اما گاهی احساس می‌کنم سال‌های بیشتری را در سکوت، تنهایی، انتظار و مبارزه سپری کرده‌ام. در میانِ واژه‌ها پناه گرفته‌ام؛ چون بعضی دردها را نمی‌شود برای آدم‌ها گفت، باید آن‌ها را به دستِ شعر سپرد. من شاعرِ شادی‌ های فراوان نیستم؛ من شاعرِ خوشایند نیستم، من روایتگرِ زخم‌ هایی هستم که هنوز در گوشه‌ای از قلبم نفس می‌کشند. «مأمون لطیفی» ( ۲۶ تیر ماه( سنبله ۱۴۰۵...

من بهاران تو ام- غزل جدید عاشقانه - از مأمون لطیفی

تصویر
  من مسافر زاده‌ی قلب پریشان تو ام  بعد رب‌العالمین تنها نگهبان تو ام شک نکن من دوستت دارم، اگرچه ساده نیست  در میان خیل آهو، از غزالان تو ام  میروم روزی مگر ای بی نزاکت صبر کن هرکجا باشم سرانجامی، خواهان تو ام  برف می‌بارد زمستان می‌رسد، اما چه زود  فصل‌ها در گردش است و من بهاران تو ام  زندگی تلخ است یا شیرین چه فرقی می‌کند؟ ماجرا هرچه که باشد من گروگان تو ام  شکر می‌گویم خدایم را تو را طاق آفرید  من مسافر زاده‌ی شهر پریشان تو ام مأمون لطیفی! ۲۴ آبان (عقرب) ۱۴۰۴

افغانستان و سرنوشت دختران-شعرسپید-از مأمون لطیفی

تصویر
   دخترانِ سرزمینم هیچ‌گاه   دشمنِ این خاک نبودند،  ارگ را به تاراج نبردند،  وزارتخانه‌ای را به انحصار نگرفتند،  بر سرِ قدرت، عدالت را معامله نکردند،  دستی در ویرانی نداشتند،  در جرمِ هیچ‌کس شریک نبودند،  خونِ بی‌گناهی را نریختند،  خانه‌ای را غصب نکردند،  خزانه‌‌ای را حیف و میل نکردند،  مکتبی را آتش نزدند،  چراغِ امیدی را خاموش نساختند،  کتابی را نسوزاندند،  قلمی را نشکستند،  و رؤیای کودکی را به بند نکشیدند.  آن‌ها فقط می‌خواستند  بخوانند،  بیاموزند،  و آیندهٔ خویش را  با دستان خود بسازند.  وطنا، ای سرزمینم؟  پس به کدامین گناه،  چراغ دانش را   به روی نیمی‌پیکرت خاموش کردی؟ و نیم‌دیگرش را، آواره و بی‌خانه کردی؟  این دختران چه گناهی کرده‌اند  که تاوانِ خیانت دیگران را می‌پردازند؟  آخر،  آموختن علم از چه زمانی  جرم شد؟ «مأمون لطیفی» ۲۵ تیر (سرطان ) ۱۴۰۵

چرا سر نمی‌زنی - غزل جدید عاشقانه - از مأمون لطیفی

تصویر
  دیری‌ست این‌ طرف‌ها چرا سر نمی‌زنی؟ یک‌بار مخفیانه به این در نمی‌زنی؟ با این همه لجاجت و بی‌بند و باری‌ات دیگر سری به خانهٔ مادر نمی‌زنی؟ سیگارِ آخرم شده روشن، ولی هنوز خطی به روی صفحهٔ دفتر نمی‌زنی؟ من پای عهدِ کهنه نشستم ولی دگر حرفی ز عهد و عشقِ مکرر نمی‌زنی؟ من مجرمم به جرمِ همین رسمِ دلبری یک سر چرا به سمتِ کلانتر نمی‌زنی؟ گفتی که عشق ارزشِ رسوا شدن نداشت این جمله را چرا به برادر نمی‌زنی؟ ✍️ مأمون لطیفی 🗓 ۲۴ تیر ۱۴۰۵

گزارش پژوهشی - مأمون لطیفی

تصویر
  گزارش پژوهشی بررسی زندگی، شخصیت علمی، فرهنگی و ادبی مأمون لطیفی با تأکید بر مجموعهٔ اشعار «فریاد واژگان» چکیده پژوهش دربارهٔ زندگی و آثار شخصیت‌های ادبی، یکی از شاخه‌های مهم مطالعات علوم انسانی و ادبیات به شمار می‌رود؛ زیرا شناخت زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی و تاریخیِ شکل‌گیری آثار، در فهم دقیق‌تر اندیشه و جهان‌بینی پدیدآورندگان آن‌ها نقش اساسی دارد. در ادبیات معاصر افغانستان، با وجود ظهور نسل تازه‌ای از شاعران و نویسندگان، بسیاری از آنان هنوز موضوع پژوهش‌های علمی قرار نگرفته‌اند و فعالیت‌های فرهنگی و ادبی‌ شان کمتر به‌صورت نظام‌مند بررسی شده است. پژوهش حاضر با هدف بررسی و تحلیل زندگی، شخصیت علمی، فرهنگی و ادبی مأمون لطیفی، شاعر، دانش‌ آموختهٔ حقوق و فعال فرهنگی افغانستان، تدوین شده است. این تحقیق با بهره‌گیری از روش توصیفی ـ تحلیلی و بر پایهٔ مطالعهٔ منابع کتابخانه‌ای، اسناد موجود، اطلاعات زندگینامه‌ای و تحلیل محتوای مجموعهٔ اشعار «فریاد واژگان» انجام شده است. یافته‌های پژوهش نشان می‌دهد که شرایط خانوادگی، محیط اجتماعی، دشواری‌ های اقتصادی، تلاش برای کسب دانش، فعالیت‌های فرهنگی، تج...

تو برایم بهترین بودی- غزل جدید- مأمون لطیفی

تصویر
  انتقام خویش را از من گرفتی نوش جان  آرزو های مرا کلن گرفتی نوش جان  چون زلیخایی که غم‌هایت مرا جان برده است  یوسف خود را به یک ارزن گرفتی نوش جان از همان اول که فهمیدم ترا بیجا نبود  آمدی در قلب من مسکن گرفتی نوش جان  دختری در حد زیبایی به مانندت نبود  حیف که خود را شبیه زن گرفتی نوش جان  تو برایم بهترین بودی، عزیز و نازنین فکر کن جان مرا اصلاً، گرفتی نوش جان «مأمون لطیفی» ۵ بهمن(دلو) ۱۴۰۴

کوچه‌های درد- غزل احساسی - از مأمون لطیفی

تصویر
  به ناحق در سکوتِ خانه گم کردم جوانی را کجا پنهان کنم این گریه‌های ناگهانی را؟ ورق زد باد تقویمِ مرا، افسوس فهمیدم که بر باد فنا دادم بهارِ زندگانی را دلم یک شانه می‌خواهد میانِ کوچه‌های درد نمی‌بینم در این دنیا، قَدْرِ مهربانی را نمی‌گوید کسی با من سخن از روزهای خوب به خاکِ غم سپردم آرزویِ کامرانی را نشستم پشت این میز و لباسم بوی خون دارد زمانه بر سرم آورد زجرِ ناتوانی را غزل‌های غم‌انگیزم همه آیینهٔ درد است کسی دیگر نمی‌خواند کتابِ این روانی را «مأمون لطیفی»  ۲۰ خرداد (جوزا)  ۱۴۰۵

من متهم می‌کنم سرزمینم را؛ دلنوشته عاطفی،از مأمون لطیفی

تصویر
  حسرت یک سرزمین! من متهم می‌کنم سرزمینم را؛ سرزمینی که مرا سی‌سال پیش در آغوش روستایی به نام «قریه‌ی کوبهی» به دنیا آورد؛ قریه‌ای دورافتاده، محروم و فراموش‌ شده در گوشه‌ای از این جغرافیای زخمی، قریه‌ای که کودکانش پیش از آن‌که رؤیای آینده را بیاموزند، با فقر آشنا می‌شدند؛ پیش از آن‌که به مکتب راه یابند، راه دشت و مزرعه را در پیش می‌ گرفتند و پیش از آن‌که کودکی کنند، طعم تلخ مسئولیت را می‌چشیدند! روستایی که تا چند سال پیش از ابتدایی‌ترین امکانات آموزشی و رفاهی بی‌بهره بود، روستایی که کودکانش پس از هفت‌سالگی، به‌جای آن‌که یونیفورم مکتب بر تن کنند، لباس‌ های کهنه و فرسوده می‌پوشیدند و با هزاران آرزوی دفن‌شده در سینه خود، برای یافتن لقمه‌ای نان راهی دشت‌ها و مزرعه‌ها می‌شدند! روز های‌ شان از طلوع آفتاب تا غروب، با قامتی خمیده و دستانی پینه‌بسته سپری می‌شد و شب‌ها، خسته از رنج روزگار، آهی می‌کشیدند که گویی زمین و زمان را به لرزه درمی‌آورد! دو روز می‌گذشت و دیگر اثری از آنان در روستا دیده نمی‌شد، یکی می‌گفت: «پسر فلانی راهی ایران شد» دیگری خبر می‌آورد: «فرزند فلانی رخت سفر بست و به یکی ا...

به مانندت نبود؛ غزل جدید و عاشقانه؛ از مأمون لطیفی

تصویر
  دختری در حدِ زیبایی به مانندت نبُود مادرت حتی به قدرِ من که دل‌بندت نبُود در کجای این جهان، در بی‌کران‌ها خفته‌ای؟ ای عسل‌بانو، مگر امروز پیوندت نبُود؟ نه ز اهلِ کافرستانی، نه گَبری، نه یَهُود تو مسلمانی، ولی باور به سوگندت نبُود من مسافرزاده‌ی قلبِ پریشانِ توام در نمازِ من تویی؛ حاجت به ترفندت نبُود همچو ماهی تا شنا کردی به دریای هوس آه! دیدم در گلوی تو گلوبندت نبُود شیشه‌ی قلبِ «لطیفی» را شکستی عاقبت در مسیرِ عاشقی، پروای فرزندت نبُود؟ « مأمون لطیفی » ۱۱ تیر (سرطان) ۱۴۰۵ 

من نمیدانم فردا چه در آستین دارد- شعر سپید - مأمون لطیفی

تصویر
  نمی‌دانم این نوشته را باید دردِ دل نامید یا سوگواریِ خاموشِ دلی که یک سال است میان دوری، انتظار و غربت دست‌وپا می‌زند. فقط می‌دانم بعضی شب‌ها، واژه‌ها از اشک نزدیک‌ترند و آدم ناچار می‌شود به قلم پناه ببرد؛ شاید اندکی از سنگینیِ دلش کاسته شود. یک سال است که زندگی، مرا در حاشیه روزهای خود رها کرده است؛ نه آن‌قدر نزدیک به خوشبختی که گرمایش را احساس کنم و نه آن‌قدر دور از اندوه که از سنگینی‌اش در امان بمانم. یک سال است که در وطن خویش، چون مسافری بی‌مقصد سرگردانم؛ مسافری که هر غروب، دلش راه خانه‌ای را می‌گیرد که در آن نیست و هر سپیده‌دم، با حسرت چهره‌هایی بیدار می‌شود که هزاران کیلومتر دورتر از او نفس می‌کشند. گاهی با خود می‌اندیشم که خداوند چرا دل آدمی را چنین می‌آفریند؛ چرا توان تحمل این همه دوری را در او نمی‌گذارد و در عوض، حافظه‌ای به او می‌بخشد که حتی پس از گذشت زمان، هنوز می‌تواند گرمای دست مادر را به یاد آورد، هنوز می‌تواند صدای پدر را از میان هیاهوی دنیا تشخیص دهد و هنوز می‌تواند برای یک خاطره، یک نگاه و یک لبخند، تمام شب را اشک بریزد. من این روزها در میان آدم‌هایی زندگی می‌کن...