پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژوئن, ۲۰۲۶

بُغضِ مَکتوم - شعر سپید- مأمون لطیفی

تصویر
عقربه‌های زمان در بهتِ این دقیقه‌های قیرگون منجمد شده‌اند... و من، تنهاترین مخلوقِ زمین، در آستانه‌ی این بغضِ مکتوم به تماشای زوالِ خویش نشسته‌ام. چنان غریبم و بی‌تکیه‌گاه که انگار تمامِ پنجره‌های جهان رو به دیوارهای سنگی گشوده شده‌اند. امشب، تنهایی چون مِهی غلیظ و باوقار، تار و پودِ وجودم را در نوردیده و مرا از پیوند با آدمیان گسسته است. زمین، این گهواره‌ی پرهیاهو، وسعتش را چنان بر من تنگ ساخته که در مرزِ میانِ بودن و نبودن معلق مانده‌ام. نه دستگیره‌ای برای لمسِ اصالتِ حیات، نه گوشی برای شنیدنِ این فغانِ بی‌صدا... من امشب در مسلاّی تنهایی خویش زانو زده‌ام؛ در شبی که آسمانش از سنگ است و زمینش از سرب، و هیچ کورسویی از هیچ افقی، سراغِ این حجمِ از یاد رفته را نمی‌گیرد. « مأمون لطیفی » ۲ تیر ( سرطان ) ۱۴۰۵ 

مصیبت عظیم- مأمون لطیفی

تصویر
شامگاهان، چادرِ قیرگون و سنگینِ خویش را بر فرازِ این سرا گشوده است؛ اما دیر گاهی‌ست که برای ما، سپیده‌ی سحرگاهان در پسِ چکاد های مه‌آلودِ بی‌خبری، جان سپرده است. از آن یومِ شوم، که هجرتِ ناگهانی‌ات تازیانه‌ی جانسوزِ فراق را بر پیکرِ این دودمان نواخت، عقربه‌ های زمان مصلوب گشته‌اند، و صومعه‌ی خالی‌ات، هر شب جانِ ما را در آتش‌کدۀ حسرت می‌گدازد. اما سوز ناکتر از آذرِ جانِ من، قامتِ خمیده و هدم‌ گشته‌ی مادر است؛ آه از این مادرِ فگار و پیچه‌ سفید من🥲 که اندوه‌ های ریشه‌ دارش چون خنجری زنگار گرفته، سینه‌ی صبوری را می‌شکافد. او هر شب، سجاده‌ی مِحنَت‌بارِ خویش را رو به قبله‌ی  مجهولِ  بی‌ خبری می‌گستراند؛ و مویه‌ های ممتد و بی‌صدایش، ارکانِ این کاشانه را به لرزه درمی‌آورد. دیدگانش، آن چشمه‌ های عطوفتی که روزی ملجأِ ما بود، اکنون از بس گریسته‌اند و بر آستانه‌ی خشکیده‌ی در، خیره مانده‌ است، فروغِ خویش را باخته‌اند. و آه از صلابتِ درهم‌ شکسته‌ی پدر.... آن کوه صفتِ استواری که روزگاری پناهگاهِ بی‌باکیِ ما بود، اکنون زیرِ بارِ این هجرانِ گران، کمر خم کرده است. او که بغض‌ های سنگینش را در پ...

باخود می‌برد- مأمون لطیفی

تصویر
چهره‌ی زرد مرا پاییز با خود می‌برد پیکرم را لشکر چنگیز با خود می‌برد می‌فروشم یوسفم را از تهی‌دستی، ولی کاروان با قیمت ناچیز با خود می‌برد زخمی‌ و درمانده‌ام در این اتاق بیکسی هستی‌ام را گوشه‌ای دهلیز با خود می‌برد این مسافر از دیار آرزوها کوچ کرد مرکبش را تندبادی تیز با خود می‌برد طاقتم سر آمد و رفتم به دست بادها سیل شاید غصه‌ام را نیز با خود می‌برد؟ «مأمون لطیفی » ۲۶ خرداد ( جوزا ) ۱۴۰۵ 

قلمروی آشیانه - مأمون لطیفی!

تصویر
  تا دستِ تو سمتِ دلم، زد نشانه را انگار فتح می‌کنی خاورمیانه را ای عشق! مرگِ من به کنار تو روشن است آگه کنید از من زمین و زمانه را چشمت شبیه ارتشِ چنگیزِ دیگری‌ست آتش زدی قلمروی این آشیانه را تیرِ نگاهِ سرکشِ تو بر دلم نشست بشکن سکوتِ تلخِ شبِ عاشقانه را یک عمر مثل صخره صبوری گزیده‌ام تا بشنوم ز لعل لبت آن ترانه را عاقل به طعنه گفت که دست از جنون بکش دیوانه‌ام، چگونه نجویم بهانه را؟ بگذر ز عقل و مصلحت‌اندیشی ای «لطیف» عاشق همیشه می‌رود این راه خانه را « مأمون لطیفی » ۲۸ اردیبهشت ( ثور ) ۱۴۰۵ 

کجا بگذارمش - مأمون لطیفی!

تصویر
  آرزو های محالم را کجا بگذارمش؟ غصه های بی‌مثالم را کجا بگذارمش؟ سوخت در آتش تمامِ هستی‌ام در این قفس دود و خاکستر، زغالم را کجا بگذارمش؟ مثلِ یوسف پاره شد پشتِ امیدم از جفا این دلِ خون و زلالم را کجا بگذارمش؟ هیچ‌کس با من در این آوارگی همدم نشد هق‌هقِ پنهانِ شالم را کجا بگذارمش؟ پیرم و در سینه دارم داغِ صدها آرزو خستگیِ ماه و سالم را کجا بگذارمش؟ بغض می‌بارد شبیه ابرِ پاییز از گلوم گریه‌هایِ بی‌کمالم را کجا بگذارمش؟ در میانِ این همه دیوار و بن‌بستِ عجیب جاده‌هایِ بی‌زوالم را کجا بگذارمش؟ « مأمون لطیفی »  ۲۴ خرداد ( جوزا) ۱۴۰۵

میان زمان- مأمون لطیفی

تصویر
دلگیرم از زمین و زمان، پشت گپ نگرد حق می‌دهم به پیر و جوان، پشت گپ نگرد مانندِ یک ساعت که پر از رفت‌وآمدم ساقط شدم میانِ زمان، پشت گپ نگرد خط خورده است نامِ من از صفحهٔ امید خیری ندیدم از دو جهان، پشت گپ نگرد در این اتاق و پنجره‌های همیشه کور آوار شد سکوتِ مکان، پشت گپ نگرد با عشق سوختم که دگر در تمامِ عمر فکری نمی‌کنم به زیان، پشت گپ نگرد این بازیِ غریبه به پایان رسیده است باقی نمانده هیچ نشان، پشت گپ نگرد مأمون لطیفی»  ۱۸ خرداد ( جوزا ) ۱۴۰۵

بدگمانی - مأمون لطیفی»

تصویر
  به ناحق در سکوتِ خانه گم کردم جوانی را کجا پنهان کنم این گریه‌های ناگهانی را؟ ورق زد باد تقویمِ مرا، اما نفهمیدم چگونه تلخ سر کردم بهارِ زندگانی را دلم یک شانه می‌خواهد در این پس‌کوچه‌های درد کجا پیدا کنم آخر کمی هم مهربانی را؟   کسی با من نمی‌گوید سخن از روزهای خوب به گورستانِ غم بردم امیدِ همزبانی را   نشستم پشت این میز و لباسم بوی خون دارد کجا پنهان کنم از چشمِ مردم بدگمانی را؟ اتاقم سرد و تاریک است و هق‌هق می‌کنم تنها کسی دیگر نمی‌خواند کتابِ این روانی را شاعر: مأمون لطیفی تاریخ: ۲۰ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵

اندوه کنعان- مأمون لطیفی

تصویر
به قدری آسمانی که دلم امشب پریشان است  جهانم ایستگاهی خالی در آغوش پنهان است  من و آوارگی، تنهایی و فرقت، بلاتکلیف پناهِ آخرینم صندلی‌های اتوبان است چراغِ خانه‌های این خیابان‌ها چه بی‌رحمند که در هر پنجره یک غصه‌یِ تاریک و پنهان است خدا ما را میانِ قصه‌یِ غربت رها کرده که سهمِ نسلِ من از زندگی، اندوهِ کنعان است بلیتِ بی‌سرانجامی که در دستِ مهاجر شد شروعِ پرسه در تنهایی و رگبارِ باران است ورق‌ های کتابِ سرنوشتم را به باد دادند که پایانِ تمامِ  قصه‌ هایم داغِ هجران است «مأمون لطیفی»  ۱۳ خرداد (جوزا)  ۱۴۰۵

زندگینامه مأمون لطیفی

تصویر
مأمون لطیفی؛ طنینِ فریادِ واژه‌ها در مسیرِ علم، ادب و پایداری! خالقِ مجموعهٔ اشعار «فریاد واژگان» راویِ رنج، امید و استقامت در گسترهٔ شعرِ معاصرِ افغانستان مقدمه!  در قله‌های پرفراز و نشیبِ تاریخ و فرهنگِ افغانستان، همواره چهره‌هایی ظهور کرده‌اند که قلم را سلاحِ خویش ساخته و در میانِ تندبادِ حوادث، چراغِ اندیشه و آگاهی را فروزان نگه داشته‌اند. مأمون لطیفی، شاعرِ دردآشنا، حقوقدان، سخن‌سنج و فعالِ مدنی، یکی از همین چهره‌هاست؛ جوانی که زیستنِ او با درکی عمیق از ناهنجاری‌های جامعه، ایستادگی در برابر بیدادگری و باور به آزادی، عدالت و کرامتِ انسانی گره خورده است. او با تلفیقِ بینشِ حقوقی و قریحهٔ نابِ شاعری، صدایی رسا برای نسلِ رنج‌دیده اما استوارِ خویش به شمار می‌آید؛ نسلی که در میانِ فراز و فرودهای روزگار، همچنان به آینده‌ای روشن، آگاهی، آزادی و سربلندیِ میهن ایمان دارد. زادگاه و بستر رشد! مأمون لطیفی در بیست و دوم اردیبهشت‌ماه (ثور) سال ۱۳۷۵ خورشیدی در فضای سرسبز اما محرومِ روستای «کوبهی» در استان کندز دیده به جهان گشود. وی در آغوش خانواده‌ای علم‌دوست، شریف و صاحب‌اصالت، اما با دستانی...