پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب مأمون لطیفی، شعر سپید- اشعار معاصر،

کوچه‌های درد- غزل احساسی - از مأمون لطیفی

تصویر
  به ناحق در سکوتِ خانه گم کردم جوانی را کجا پنهان کنم این گریه‌های ناگهانی را؟ ورق زد باد تقویمِ مرا، افسوس فهمیدم که بر باد فنا دادم بهارِ زندگانی را دلم یک شانه می‌خواهد میانِ کوچه‌های درد نمی‌بینم در این دنیا، قَدْرِ مهربانی را نمی‌گوید کسی با من سخن از روزهای خوب به خاکِ غم سپردم آرزویِ کامرانی را نشستم پشت این میز و لباسم بوی خون دارد زمانه بر سرم آورد زجرِ ناتوانی را غزل‌های غم‌انگیزم همه آیینهٔ درد است کسی دیگر نمی‌خواند کتابِ این روانی را «مأمون لطیفی»  ۲۰ خرداد (جوزا)  ۱۴۰۵

به مانندت نبود؛ غزل جدید و عاشقانه؛ از مأمون لطیفی

تصویر
  دختری در حدِ زیبایی به مانندت نبُود مادرت حتی به قدرِ من که دل‌بندت نبُود در کجای این جهان، در بی‌کران‌ها خفته‌ای؟ ای عسل‌بانو، مگر امروز پیوندت نبُود؟ نه ز اهلِ کافرستانی، نه گَبری، نه یَهُود تو مسلمانی، ولی باور به سوگندت نبُود من مسافرزاده‌ی قلبِ پریشانِ توام در نمازِ من تویی؛ حاجت به ترفندت نبُود همچو ماهی تا شنا کردی به دریای هوس آه! دیدم در گلوی تو گلوبندت نبُود شیشه‌ی قلبِ «لطیفی» را شکستی عاقبت در مسیرِ عاشقی، پروای فرزندت نبُود؟ « مأمون لطیفی » ۱۱ تیر (سرطان) ۱۴۰۵ 

من نمیدانم فردا چه در آستین دارد- شعر سپید - مأمون لطیفی

تصویر
  نمی‌دانم این نوشته را باید دردِ دل نامید یا سوگواریِ خاموشِ دلی که یک سال است میان دوری، انتظار و غربت دست‌وپا می‌زند. فقط می‌دانم بعضی شب‌ها، واژه‌ها از اشک نزدیک‌ترند و آدم ناچار می‌شود به قلم پناه ببرد؛ شاید اندکی از سنگینیِ دلش کاسته شود. یک سال است که زندگی، مرا در حاشیه روزهای خود رها کرده است؛ نه آن‌قدر نزدیک به خوشبختی که گرمایش را احساس کنم و نه آن‌قدر دور از اندوه که از سنگینی‌اش در امان بمانم. یک سال است که در وطن خویش، چون مسافری بی‌مقصد سرگردانم؛ مسافری که هر غروب، دلش راه خانه‌ای را می‌گیرد که در آن نیست و هر سپیده‌دم، با حسرت چهره‌هایی بیدار می‌شود که هزاران کیلومتر دورتر از او نفس می‌کشند. گاهی با خود می‌اندیشم که خداوند چرا دل آدمی را چنین می‌آفریند؛ چرا توان تحمل این همه دوری را در او نمی‌گذارد و در عوض، حافظه‌ای به او می‌بخشد که حتی پس از گذشت زمان، هنوز می‌تواند گرمای دست مادر را به یاد آورد، هنوز می‌تواند صدای پدر را از میان هیاهوی دنیا تشخیص دهد و هنوز می‌تواند برای یک خاطره، یک نگاه و یک لبخند، تمام شب را اشک بریزد. من این روزها در میان آدم‌هایی زندگی می‌کن...