من نمیدانم فردا چه در آستین دارد- شعر سپید - مأمون لطیفی

 


نمی‌دانم این نوشته را باید دردِ دل نامید یا سوگواریِ خاموشِ دلی که یک سال است میان دوری، انتظار و غربت دست‌وپا می‌زند. فقط می‌دانم بعضی شب‌ها، واژه‌ها از اشک نزدیک‌ترند و آدم ناچار می‌شود به قلم پناه ببرد؛ شاید اندکی از سنگینیِ دلش کاسته شود.

یک سال است که زندگی، مرا در حاشیه روزهای خود رها کرده است؛ نه آن‌قدر نزدیک به خوشبختی که گرمایش را احساس کنم و نه آن‌قدر دور از اندوه که از سنگینی‌اش در امان بمانم. یک سال است که در وطن خویش، چون مسافری بی‌مقصد سرگردانم؛ مسافری که هر غروب، دلش راه خانه‌ای را می‌گیرد که در آن نیست و هر سپیده‌دم، با حسرت چهره‌هایی بیدار می‌شود که هزاران کیلومتر دورتر از او نفس می‌کشند.

گاهی با خود می‌اندیشم که خداوند چرا دل آدمی را چنین می‌آفریند؛ چرا توان تحمل این همه دوری را در او نمی‌گذارد و در عوض، حافظه‌ای به او می‌بخشد که حتی پس از گذشت زمان، هنوز می‌تواند گرمای دست مادر را به یاد آورد، هنوز می‌تواند صدای پدر را از میان هیاهوی دنیا تشخیص دهد و هنوز می‌تواند برای یک خاطره، یک نگاه و یک لبخند، تمام شب را اشک بریزد.

من این روزها در میان آدم‌هایی زندگی می‌کنم که نام خویشاوند بر آنان نهاده‌اند، اما چه سود که بعضی نسبت‌ها تنها در شناسنامه معنا دارند و در دل نه. سقفی بالای سرم هست، اما آرامش نیست. سفره‌ای گسترده می‌شود، اما طعم خانه نمی‌دهد. هر روز، واژه‌ای چون خاری در جانم می‌نشیند و هر شب، کنایه‌ای چون زخمی تازه بر قلبم باز می‌شود. گاهی احساس می‌کنم جهنم الزاماً آتشی سوزان نیست؛ جهنم می‌تواند اتاقی باشد که در آن غریب باشی، در حالی که همه به زبان تو سخن می‌گویند.


اما این همه، تنها بخشی از اندوه من است.

اندوه بزرگ‌تر، نامی دارد که هر بار به آن فکر می‌کنم، چیزی در درونم فرو می‌ریزد.

در میان خاطرات کودکی‌ام، همیشه دختری هست که چون روشن‌ترین ستاره آسمان خانه ما می‌درخشد. دختری که حضورش شبیه شکفتن گل‌های بهاری بود و خنده‌هایش می‌توانست غبار اندوه را از دل هر کسی بشوید. هنوز هم وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، او را می‌بینم که در کوچه‌های خاطره قدم می‌زند؛ با همان معصومیت، با همان روشنی و با همان لبخندی که گویی برای تاریک‌ترین روزهای دنیا آفریده شده بود.

نمی‌دانم چرا این روزها هر صدا مرا به سوی انتظار می‌برد. چرا هر در که گشوده می‌شود، قلبم بی‌اجازه می‌تپد. چرا هر رهگذری که از دور پیدا می‌شود، برای لحظه‌ای امید را در رگ‌هایم جاری می‌کند و سپس با عبورش، مرا دوباره به آغوش اندوه می‌سپارد.

شاید بعضی آدم‌ها آن‌قدر عزیزند که نبودنشان را نمی‌توان پذیرفت؛ حتی اگر روزها به ماه و ماه‌ها به سال بدل شوند.

شب‌ها که خواب از چشم‌هایم می‌گریزد، کنار پنجره می‌نشینم و به آسمان نگاه می‌کنم. همان آسمانی که بر فراز ایران کشیده شده است، همان آسمانی که بر فراز مادرم، پدرم و همه عزیزانم گسترده است. با خود می‌گویم شاید امشب نگاه من و نگاه آنان، جایی میان ستاره‌ها به هم برسد. شاید دعای من از این سوی مرزها و دعای مادرم از آن سو، در آستانه آسمان به یکدیگر گره بخورند.

چه شب‌هایی که بی‌صدا گریسته‌ام و چه صبح‌هایی که وانمود کرده‌ام حالم خوب است.

هیچ‌کس نمی‌داند در دل یک برادر، چه طوفانی برپاست وقتی خاطره‌های خواهرش از هر گوشه زندگی سر برمی‌آورند. هیچ‌کس نمی‌داند بعضی دلتنگی‌ها چگونه آرام‌آرام استخوان روح آدم را فرسوده می‌کنند. هیچ‌کس نمی‌داند که من چند بار در خیال خود، بازگشت به خانه را زندگی کرده‌ام؛ چند بار دست مادرم را بوسیده‌ام، شانه پدرم را در آغوش گرفته‌ام و چند بار آن لبخند عزیز را دوباره در میان جمع خانواده دیده‌ام.

راه‌ها بسته‌اند، مرزها خاموش‌اند و زمان، سنگدلانه می‌گذرد؛ اما دل من هنوز در همان نقطه ایستاده است. هنوز در آستانه دری نامرئی چشم به راه مانده است. هنوز هر سحر، پیش از آنکه خورشید سر برآورد، دعایی از اعماق جانش به آسمان می‌فرستد.

من نمی‌دانم فردا چه در آستین دارد.


نمی‌دانم این انتظار تا کجا ادامه خواهد یافت.

فقط می‌دانم که در گوشه‌ای از این جهان، برادری هست که یک سال تمام با غربت زیسته، با دلتنگی نفس کشیده، با اشک خوابیده و با امید بیدار شده است؛ برادری که هنوز باور دارد خداوند، حتی پس از طولانی‌ترین شب‌ها، راهی برای رسیدن نور به دل‌های شکسته باقی می‌گذارد.

و من، با همه خستگی‌ها و زخم‌هایم، هنوز چشم به راه همان نورم.

«مأمون لطیفی»

۹ تیر (سرطان) ۱۴۰۵ 

لینک کانال تلگرام:

t.me/faryade_vajegan

کانال تلگرام «فریاد واژگان»

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگینامه مأمون لطیفی

اندوه کنعان- مأمون لطیفی

قلمروی آشیانه - مأمون لطیفی!

به مانندت نبود؛ غزل جدید و عاشقانه؛ از مأمون لطیفی

گزارش پژوهشی - مأمون لطیفی

مصیبت عظیم- مأمون لطیفی