باخود می‌برد- مأمون لطیفی


چهره‌ی زرد مرا پاییز با خود می‌برد

پیکرم را لشکر چنگیز با خود می‌برد


می‌فروشم یوسفم را از تهی‌دستی، ولی

کاروان با قیمت ناچیز با خود می‌برد


زخمی‌ و درمانده‌ام در این اتاق بیکسی

هستی‌ام را گوشه‌ای دهلیز با خود می‌برد


این مسافر از دیار آرزوها کوچ کرد

مرکبش را تندبادی تیز با خود می‌برد


طاقتم سر آمد و رفتم به دست بادها

سیل شاید غصه‌ام را نیز با خود می‌برد؟


«مأمون لطیفی »

۲۶ خرداد ( جوزا ) ۱۴۰۵ 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگینامه مأمون لطیفی

اندوه کنعان- مأمون لطیفی

من نمیدانم فردا چه در آستین دارد- شعر سپید - مأمون لطیفی

قلمروی آشیانه - مأمون لطیفی!

به مانندت نبود؛ غزل جدید و عاشقانه؛ از مأمون لطیفی

گزارش پژوهشی - مأمون لطیفی

مصیبت عظیم- مأمون لطیفی