افغانستان و سرنوشت دختران-شعرسپید-از مأمون لطیفی

 











 دخترانِ سرزمینم هیچ‌گاه 

 دشمنِ این خاک نبودند،

 ارگ را به تاراج نبردند،

 وزارتخانه‌ای را به انحصار نگرفتند،

 بر سرِ قدرت، عدالت را معامله نکردند،

 دستی در ویرانی نداشتند،

 در جرمِ هیچ‌کس شریک نبودند،

 خونِ بی‌گناهی را نریختند،

 خانه‌ای را غصب نکردند،

 خزانه‌‌ای را حیف و میل نکردند،

 مکتبی را آتش نزدند،

 چراغِ امیدی را خاموش نساختند،

 کتابی را نسوزاندند،

 قلمی را نشکستند،

 و رؤیای کودکی را به بند نکشیدند.


 آن‌ها فقط می‌خواستند

 بخوانند،

 بیاموزند،

 و آیندهٔ خویش را

 با دستان خود بسازند.


 وطنا، ای سرزمینم؟


 پس به کدامین گناه،

 چراغ دانش را

  به روی نیمی‌پیکرت خاموش کردی؟

و نیم‌دیگرش را، آواره و بی‌خانه کردی؟


 این دختران چه گناهی کرده‌اند

 که تاوانِ خیانت دیگران را می‌پردازند؟


 آخر،

 آموختن علم از چه زمانی

 جرم شد؟


«مأمون لطیفی»

۲۵ تیر (سرطان ) ۱۴۰۵

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگینامه مأمون لطیفی

اندوه کنعان- مأمون لطیفی

من نمیدانم فردا چه در آستین دارد- شعر سپید - مأمون لطیفی

قلمروی آشیانه - مأمون لطیفی!

به مانندت نبود؛ غزل جدید و عاشقانه؛ از مأمون لطیفی

گزارش پژوهشی - مأمون لطیفی

مصیبت عظیم- مأمون لطیفی