به من نگویید شاعرِ جوان- دلنوشته جدید- از مأمون لطیفی













من، شایسته‌ی این لقب را در خور ستایش خود نمی‌بینم،

من، کوچک‌تر از این گل‌واژه‌ ها هستم،

من در عصرِ خود، از آن جوان‌هایی هستم که روزگار،

پیش از رسیدنِ بهار، پاییز های زیادی را بر شانه‌هایم گذاشته است.

من فرزندِ دورترین جغرافیای این سرزمینم؛

از روستایی کوچک و خاموش، دور از هیاهوی شهر، 

دور از آزادی و آبادی و محروم از فضای فرهنگ،

جایی که هنوز مردمش نامش را «کوبهی» صدا می‌زنند.

از همان خاکِ ساده و بی‌پیرایه برخاستم؛

با دستانی خالی، اما با دلی پر از آرزو و همین واژه‌هایی که تنها دارایی‌ام بودند.

از آنجا تا اینجا، فرسنگ‌ های زیادی را پشت سر گذاشتم؛

راه‌هایی که بیشتر از فاصلهٔ زمین،

فاصلهٔ محنت و تجربه بود.

سی‌سال از بهارِ عمرم گذشته است، اما گاهی احساس می‌کنم سال‌های بیشتری را در سکوت، تنهایی، انتظار و مبارزه سپری کرده‌ام.

در میانِ واژه‌ها پناه گرفته‌ام؛

چون بعضی دردها را نمی‌شود برای آدم‌ها گفت،

باید آن‌ها را به دستِ شعر سپرد.

من شاعرِ شادی‌ های فراوان نیستم؛

من شاعرِ خوشایند نیستم،

من روایتگرِ زخم‌ هایی هستم که هنوز در گوشه‌ای از قلبم نفس می‌کشند.


«مأمون لطیفی»

( ۲۶ تیر ماه( سنبله ۱۴۰۵) 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگینامه مأمون لطیفی

اندوه کنعان- مأمون لطیفی

من نمیدانم فردا چه در آستین دارد- شعر سپید - مأمون لطیفی

قلمروی آشیانه - مأمون لطیفی!

به مانندت نبود؛ غزل جدید و عاشقانه؛ از مأمون لطیفی

گزارش پژوهشی - مأمون لطیفی

مصیبت عظیم- مأمون لطیفی