چرا سر نمی‌زنی - غزل جدید عاشقانه - از مأمون لطیفی

 











دیری‌ست این‌ طرف‌ها چرا سر نمی‌زنی؟

یک‌بار مخفیانه به این در نمی‌زنی؟


با این همه لجاجت و بی‌بند و باری‌ات

دیگر سری به خانهٔ مادر نمی‌زنی؟


سیگارِ آخرم شده روشن، ولی هنوز

خطی به روی صفحهٔ دفتر نمی‌زنی؟


من پای عهدِ کهنه نشستم ولی دگر

حرفی ز عهد و عشقِ مکرر نمی‌زنی؟


من مجرمم به جرمِ همین رسمِ دلبری

یک سر چرا به سمتِ کلانتر نمی‌زنی؟


گفتی که عشق ارزشِ رسوا شدن نداشت

این جمله را چرا به برادر نمی‌زنی؟


✍️ مأمون لطیفی

🗓 ۲۴ تیر ۱۴۰۵

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگینامه مأمون لطیفی

اندوه کنعان- مأمون لطیفی

من نمیدانم فردا چه در آستین دارد- شعر سپید - مأمون لطیفی

قلمروی آشیانه - مأمون لطیفی!

به مانندت نبود؛ غزل جدید و عاشقانه؛ از مأمون لطیفی

گزارش پژوهشی - مأمون لطیفی

مصیبت عظیم- مأمون لطیفی