کوچه‌های درد- غزل احساسی - از مأمون لطیفی

 


به ناحق در سکوتِ خانه گم کردم جوانی را

کجا پنهان کنم این گریه‌های ناگهانی را؟


ورق زد باد تقویمِ مرا، افسوس فهمیدم

که بر باد فنا دادم بهارِ زندگانی را


دلم یک شانه می‌خواهد میانِ کوچه‌های درد

نمی‌بینم در این دنیا، قَدْرِ مهربانی را


نمی‌گوید کسی با من سخن از روزهای خوب

به خاکِ غم سپردم آرزویِ کامرانی را


نشستم پشت این میز و لباسم بوی خون دارد

زمانه بر سرم آورد زجرِ ناتوانی را


غزل‌های غم‌انگیزم همه آیینهٔ درد است

کسی دیگر نمی‌خواند کتابِ این روانی را


«مأمون لطیفی» 

۲۰ خرداد (جوزا)  ۱۴۰۵

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگینامه مأمون لطیفی

اندوه کنعان- مأمون لطیفی

من نمیدانم فردا چه در آستین دارد- شعر سپید - مأمون لطیفی

قلمروی آشیانه - مأمون لطیفی!

به مانندت نبود؛ غزل جدید و عاشقانه؛ از مأمون لطیفی

گزارش پژوهشی - مأمون لطیفی

مصیبت عظیم- مأمون لطیفی