تنهایی یک شاعر- غزل جدید از مأمون لطیفی

 











کسی قدرِ مرا هرگز سرِ سوزن نمی‌فهمد

غمِ این بغضِ سنگین را چرا در من نمی‌فهمد؟

خدایا! بس که دلتنگم، دلیلش را نمی‌دانم

جوابِ این سؤالَم را دلم قطعاً نمی‌فهمد

درونِ من که ویران شد، ظاهر هم به دنبالش

غمِ این ظاهرِ آرام را دشمن نمی‌فهمد

عجب مردانِ نامردند اینجا در سرشتِ خود

صدایِ مرگبارِ غصّهٔ یک زن نمی‌فهمد

چه درمان می‌کند این شعرهایِ خسته‌جان، آخر

که قدرِ اشکِ شاعر را کسی اصلاً نمی‌فهمد

(مأمون لطیفی)
(۹ شهریور (سنبله) ۱۴۰۳)


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگینامه مأمون لطیفی

جرم دلبری- غزل جدید از مأمون لطیفی

شهرت شهریار- غزل جدید از مأمون لطیفی

غم گرفته بود، غزل دلنشین از شهرام خاور

اندوه کنعان- مأمون لطیفی

آن سوی پنجره- غزل معاصر از شهرام خاور

می‌رقصد که چه؛ غزل جدید