غزل افسانهٔ آزادی-


 دخترم! این سوگواری ها سزاوار تو نیست 

گریه کم‌کن واقعا گریه بدهکار تو نیست 


سرزمین مادری گویی برایت دوزخ است 

جز غم و رنج و بلا، چیزی خریدار تو نیست 


گرچه میدانم پشیمانی تو از زن بودنت

از دل‌تنگت کسی اینجا خبردار تو نیست


کاش می‌بودی به ملک دیگری، جان پدر

این وطن از ما نشد، دنیا وفا دار تو نیست


خط کشیدند از جهالت روی تصویر شما  

جلوه‌ای دیگر درون قاب و آثار تو نیست


قصه‌ی تعلیم و آزادی به ما افسانه شد 

مادرت هم با تمام مهر، غم‌خوار تو نیست


عذر می‌خواهم اگر کاری ز دستانم نشد 

دخترم! این سوگواری ها سزاوار تو نیست


« مأمون لطیفی»

۲۰ مهر ( میزان) ۱۴۰۳

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگینامه مأمون لطیفی

اندوه کنعان- مأمون لطیفی

من نمیدانم فردا چه در آستین دارد- شعر سپید - مأمون لطیفی

به مانندت نبود؛ غزل جدید و عاشقانه؛ از مأمون لطیفی

قلمروی آشیانه - مأمون لطیفی!

تنهایی یک شاعر- غزل جدید از مأمون لطیفی

گزارش پژوهشی - مأمون لطیفی