در پی نان- دلنوشته تراژدی از مأمون لطیفی
کسی نمیداند آخرین واژهای که بر لبانشان خشک شد، چی بود. شاید در میان شان یکی آرام زمزمه کرد، «مادر جان نگران نباش، زود بر میگردم» شاید دیگری نام فرزندش را صدا زد. و شاید همه، در آخرین نفس، فقط یک جرعه آب آرزو کردند. نه در میدان جنگ کشته شدند، نه سلاحی در دست داشتند و نه گناهی جز فقر بر دوششان بود. آنان را گلوله نکشت، آنان را مین نکشت، آنان را کمین سربازان نکشت، آنان را فقر کشت. آنان را مجبوری کشت. آنان را تشنگی راه که با نان آغاز شده بود کشت. خورشید، بیرحمانه بر پیکر های خسته و بیجان شان میتابید، شنهای داغ، آخرین رد قدم های شان میبلعیدند و بیابان، یکییکی جوانانی را در آغوش گرفت که با هزاران امید و آرزو از خانه بیرون شده بودند. چه کسی میتواند حال مادری را تصور کند که هنوز سفره را برای پسرش جمع نکرده است؟ هنوز چشمش را به در دوخته است. هنوز باور نکرده که دیگر هیچ دستی در خانهاش را نخواهد کوبید. چه کسی میتواند درد کودکی را بفهمد که هرشب میپرسد: « پدرم از سفر کی بر میگردد؟» و هیچکس جرأت ندارد بگوید پدرش، در میان شنهای سوزان بیابان، برای همیشه خوا...