پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب دلنوشته‌ای جدید، ادبیات معاصر، شعر پارسی، از مأمون لطیفی

برای مادر دردمندم می‌نویسم- دلنوشته از مأمون لطیفی.

تصویر
  مادرم! نمی‌دانم چگونه از زخمی بنویسم که بر دلِ تو نشست؛ زخمی که اگر بر دلِ کوه فرود می‌آمد، از سنگینی‌اش فرو می‌ریخت. تو که تمام عمر، شادیِ فرزندانت را شادیِ خودت می‌دانستی و لبخند آنان را بزرگ‌ ترین دارایی زندگی‌ات می‌شمردی، ناگهان با غمی روبه‌رو شدی که توانِ هر انسانی را می‌گیرد. از آن روزی که آرامشت شکست، دیگر چشم‌ هایت فقط چشم نیستند؛ قصه‌ای از انتظار و درد را روایت می‌کنند. هر صبح با امیدی پنهان بیدار می‌شوی و هر شب، با دلی خسته، گمشده‌ات را به خدا می‌سپاری. مادر جان... هر بار که داستان یعقوب و یوسف را می‌خوانم، احساس می‌کنم خدا گوشه‌ای از آن اندوه بزرگ را در زندگی تو نیز نوشته است. یعقوب، با حسرتِ دیدارِ یوسف زندگی کرد؛ اما امیدش را از دست نداد. وقتی نسیمی می‌وزید، دلش می‌لرزید و می‌گفت: «من بوی یوسف را احساس می‌کنم.» برای او هر نشانه‌ای می‌توانست پیامِ بازگشت باشد؛ هر خبر، دریچه‌ای از امید بود. تو نیز این روزها شبیه همان یعقوب شده‌ای... با هر صدای در، قلبت پیش از خودت می‌دود؛ با هر خبری، هزار امید در دلت زنده می‌شود؛ شاید این بار نشانی از عزیزِ گمشده‌ات رسیده باشد. اما چه ...