پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب رازهای بی‌رحمی-غزل جدید- شعر معاصر از مأمون لطیفی

راز های بی‌رحمی- غزل جدید

تصویر
  من شنا کردم به دریایی که قایق ران نداشت  پا نهادم در دیاری که در آن انسان نداشت  پا نهادم در دیاری که شبیه دوزخ است  در میان این همه آدم، بجز حیوان نداشت  کاش میشد از ازل انسان نمی‌بودم، که چون  اینهمه اسرار بی رحمی به ما امکان نداشت  از فغان خشمگینم نه فَلک در هیبَت است چون کویر شوره زارم، قطره‌ی باران نداشت  در ضمیرم عاقبت دیدم جهان افسانه است  ساده بودم ساده هستم سادگی تاوان نداشت؟ « مأمون لطیفی» ۱۸ اسفند (حوت) ۱۴۰۱