راز های بی‌رحمی- غزل جدید

 


من شنا کردم به دریایی که قایق ران نداشت 

پا نهادم در دیاری که در آن انسان نداشت 


پا نهادم در دیاری که شبیه دوزخ است 

در میان این همه آدم، بجز حیوان نداشت 


کاش میشد از ازل انسان نمی‌بودم، که چون 

اینهمه اسرار بی رحمی به ما امکان نداشت 


از فغان خشمگینم نه فَلک در هیبَت است

چون کویر شوره زارم، قطره‌ی باران نداشت 


در ضمیرم عاقبت دیدم جهان افسانه است 

ساده بودم ساده هستم سادگی تاوان نداشت؟


« مأمون لطیفی»

۱۸ اسفند (حوت) ۱۴۰۱


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

زندگینامه مأمون لطیفی

اندوه کنعان- مأمون لطیفی

من نمیدانم فردا چه در آستین دارد- شعر سپید - مأمون لطیفی

به مانندت نبود؛ غزل جدید و عاشقانه؛ از مأمون لطیفی

قلمروی آشیانه - مأمون لطیفی!

تنهایی یک شاعر- غزل جدید از مأمون لطیفی

غزل افسانهٔ آزادی-