بوی پیراهن - غزل فوقالعاده و جدید از مأمون لطیفی بخوانید!
پریشان است فضای آسمان از جنس بارانش
نمیبیند دگر پیغمبری را اهل کنعانش
برو تا کوی یوسف, گو پیام بینوایان را
پشیمان میشود آخر یهودا پیش وجدانش
اگرچه خوب میفهمی چه سازی میزند دنیا
نمیرقصی به آن سازی که ناپیداست پایانش
به بوی پیرهن، وا میشود چشم جهان روزی
مگر پایان پذیرد محنتِ پیرِ غزلخوانش
سرانجامِ تمامِ سرکشی ها خاک خواهد بود
که دنیا میکشد در پنجهی خود با گریبانش
نصیب ما از این غوغا به جز خون جگر کِی بود؟
فقط یوسف کُند رحمی به حالِ چشمِ گریانش
عنانِ کارِ خود را دِه به دستِ مصلحت سنجی
که هرگز گم نخواهد شد در این وادی ،مریدانش
به هر کس دستِ یاری دادم، آخر شد پشیمانی
پر است از مکر و نیرنگ این جهان و عهد و پیمانش
عزیزِ مصر شد یوسف، اگرچه چاهِ غربت بود
نمیماند کسی در بندِ این زنجیر و زندانش
«مأمون لطیفی»
( دوشنبه، ۲۰ مرداد ماه -اسد ۱۴۰۵ )
توجه: منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی
https://mamoon-latifi.blogspot.com/
این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشتههای مأمون لطیفی است.
منبع اصلی و رسمی این غزل: وبلاگ رسمی مأمون لطیفی
https://mamoon-latifi.blogspot.com/
این وبلاگ، مرجع اصلی انتشار این غزل و دیگر اشعار و نوشتههای مأمون لطیفی است.

نظرات